A Windows To Liberty World With Economic Weblog

in this web log diffrent economic notes and articles are saved. its free to use these texts and ready to recieve your opinions and texts to farsi or english

اثر هدفمند شدن یارانه ها بر اقتصاد خارجی ایران چیست؟

۱۳۸۹ تیر ۷, دوشنبه

مقاله :(( تاثير صنعت بر اقتصاد منطقه ))


این مقاله در نشریه اتاق بازرگانی صنایع و معادن اراک در سال 1388 به چاپ رسیده است
عماد عظيمي
كارشناس ارشد اقتصاد و تهيه حسايهاي منطقه اي استانداري مركزي
Eaue58@yahoo.com
چكيده :
در اين مقاله به مطالعه روابط صنعت بر اقتصاد پرداخته مي شود و تحليلها عمدتا بر اساس مباني اقتصادي و فلسفي استوار است به طوري كه سعي گرديده از ديد علمي اقتصاد اين مهم مورد موشكافي قرارگيرد وسپس جايگاه تاريخي صنعت در اقتصاد ايران مورد كاوش قرار گيردر پايان نتايجي استخراج و پيشنهاداتي در زمينه ارتقاي صنعت در اقتصاد ايران با توجه به وضعيت فعلي اقتصاد ارائه شود.

مقدمه :
در اين مقاله تلاش بر اين است كه نقش صنعت در اقتصاد ملي مورد بحث و كاوش قرار گيرد و سپس اين بحث به سطح اقتصاد منطقه تعميم داده شود.
بنابراين لازم است كه ابتدا تعريفي از صنعت و اقتصاد ملي داشته باشيم سپس اقتصاد منطقه اي را مورد مطالعه اجمالي قرار دهيم و در گام بعدي به اثرات متقابل اقتصاد و صنعت بپردازيم. بديهي است كه مطالعه چنين موضوعي خارج از حوصله مقاله اي كوتاه مي باشد و اين نيازمند بررسيهاي گسترده تر و فراگيرتر مي باشد به طوري كه از زواياي مختلف اقتصاد مورد بررسي قرار گيرد ولي از آنجا كه اين مهم به كاوش و پژوهش فراواني نياز دارد هدف اين مقاله نمي باشد. بنابراين در اين مقاله به طور اجمالي به اين موضوع پرداخته مي شود به طوري كه مي تواند راهگشاي مطالعات بعدي نيز باشد.


واژگان كليدي:
نرخ بهره تعادلي،تخريب سازنده،تورم فروشندگان،بيماري هلندي ،مصارف نمايشي،متغير برونزا،نرخ ارز شناور مديريت شده.


فايده اين تحقيق:
همانطور كه بيان شد در اين مقاله به طور اجمالي به بررسي اثرات صنعت بر اقتصاد پرداخته مي شود.
تنها هدف از اين تحقيق بررسي كوتاه و فلسفي صنعت و اقتصاد مي باشد و به هيچ عنوان قصد ورود به مباني و مدلهاي اقتصاد سنجي و آمار كاربردي را نداشته و فايده اين تحقيق افزايش ديد و قدرت تفكر در مورد اين دو مقوله و اثرات آنها با يكديگر بوده به طوري كه ذهن خواننده را درگير مفاهيم و مصاديق خاص خود بنمايد وبتواند جرقه شروع پژوهش در اين مورد را فراهم آورد . هرچند در اين خصوص مطالعات گسترده اي به صورت كاربردي در قالب پايان نامه هاي دانشجويي و فعاليتهاي تحقيقي صورت گرفته است ولي در اينجا به بيان فلسفي اين دو پرداخته مي شود.

1 : بيان مساله:
1-1 صنعت و تاريخچه جهاني :
از دوره رنسانس در اروپا و انقلاب صنعتي در انگلستان (نيمه دوم قرن 18 ميلادي) اهميت صنعت بعنوان موتور محركه اقتصاد بيش از پيش در اقتصاد خودنمايي كرد. گسترش صنايع مادر و اصولي در آن كشور (راه آهن و نساجي) بعنوان صنايعي با قابليت صنايع زيربنايي و پيشرو در قالب صنايع بالاسري اجتماعي راه رشد و توسعه را آغاز كرد و در مدت كوتاهي به كل اروپا و امريكا راه يافت.
وجود اين صنايع از آنجا كه مي تواند پيوندهاي پيشين و پسين را در حوزه سرمايه گذاري اقتصادي در ساير بخشها داشته باشد بر اساس نظريات اقتصاددانان توسعه كه به نظرهاي گوناگون باور داشتند عامل اصلي تحريك اقتصاد بوده است. از اين دسته مي توان به نظريات روزن اشتاين رودن (رشد متعادل) و نظريه هيرشمن( رشد نامتعادل) اشاره نمود كه هر كدام به نوعي به كاربرد اين عامل در رشد اقتصادي اشاره دارد. هر چند روش مطالعه آنها با يكديگر متفاوت مي باشد ولي نكته مهم آن تاكيد بر عوامل رشد اقتصادي است كه مهمترين هدف بوده است. جداي از نقاط متفاوت اين دو نظريه نقاط مشترك آن تاكيد بر اهميت نقش دولت در رشد اقتصادي و بي كشش بود عرضه كل در كشورهاي در حال توسعه مي باشد.
همانطور كه گفته شد به مرور زمان اهميت صنعت در اقتصاد افزايش يافته است و در اين ميان رشد تكنولوژي و استفاده از خلاقيت به عنوان مهمترين عامل رشد اقتصادي در قرنهاي اخير مورد اهميت قرار گرفته است به طوري كه در كشورهاي پيشرفته اقتصادي بحث فراتكنولوژي مطرح است .(موج سوم -الوين تافلر).
رشد صنعت به معناي ايجاد اشتغال و افزايش عرضه كل در جهان قرنهاست كه هدف اصلي مكاتب و جريانهاي فكري اقصادي مانند كينزينها –كلاسيكها و.... تا نهادگرايان جديد و مكتب فكري اتريش و پول گرايان بوده است و هركدام از اين مكاتب بسته به نوع روش فكري خود تعابيري از رشد اقتصادي و مفاهيم پول داشته اند ولي چكيده مباحث فكري اقتصاد وجود صنعت بعنوان عامل رشد اقتصادي مي باشد.
بنابراين بايد اين نكته را مورد توجه داشت كه در مطالعات و طبقه بنديهاي اقتصادي صنعت بخش جداگانه اي از اجزاء تشكيل دهنده توليد ناخالص داخلي مي باشد (بر اساس كدهاي isic ) ولي آنچه كه ساير بخشهاي اين مهم را تشكيل مي دهد بدون ارتباط با صنعت و توليد نيست . به طور مثال بخش خدمات هر چند از نظر طبقه بندي جدا از صنعت مي باشد ولي پيدايش خدمات به دليل وجود صنعت مي باشد چرا كه بدون صنعت بخش خدمات (شامل خدمات فروش ‌‍،خدمات مالي و ...) مفهومي ندارند پس مي توان گفت كه صنعت مادر رشد اقتصادي در جهان مي باشد.
كشاورزي و خدمات امروزه نقش وابستگي متقابل را به صنعت دارند .آنها مي توانند با تامين و ايجاد نيازبازاربراي محصولات و خدمات يكديگر زمينه رشد اقتصادي و افزايش عرضه كل را فراهم كنند اين مهم در نظريه في – رانيس(دستمزدهاي نهادي) و نظريه حداقل تلاش بحراني ليبن اشتاين در توسعه اقتصادي به خوبي آشكار مي باشند كه همگي با روشهاي متفاوتي به ايجاد بازارهاي صنعتي و كشاورزي تاكيد دارند.
وجود صنعت عامل توسعه يافتگي كشورهاي غربي در جهان امروز مي باشند كه الگويي جهت رشد اقتصادي ساير كشورها نيز مي تواند باشد ولي از آنجا كه كاربرد مدلهاي رشد صنعت در اقتصادهاي در حال توسعه بدون توجه به شرايط اجتماعي و سياسي آن كشورها به دليل نبودن نهادهاي كارامد لازم در آن اقتصادها نمي تواند به اهداف برنامه هاي توسعه خود برسند لازم است تعديلاتي با توجه به اين شرايط در مدلها ايجاد شود ولي نبايد طوري باشد كه در ماهيت اصلي مدل خللي وارد شود و ما را از هدف اصلي مدل دور كند.
وجود نوآوري و قدرت خلاقيت در آفرينش كارآفريني و اشتغالزايي نقش مهمي را در صنعت ايفا مي كند. همانطور كه شومپيتر بيان مي كند كارآفرينان از روش تخريب سازنده سعي به معرفي روشهاي توليد جديدتر و معرفي كالاهاي جديد (با كاهش قيمت تمام شده) دارند كه مي توان در سرعت بخشيدن به رشد اقتصادي موثر باشد. اين مهم به وسيله افزايش تنوع اقتصادي باعث افزايش توليد كل و رفاه اقتصادي مي شود كه نتيجه آن افزايش تعادل اقتصادي (تعادل عمومي اقتصاد) از راه صنعتي شدن مي باشد.

1- 2 اقصاد ملي و منطقه اي:
اقتصاد ملي را مي توان مجموعه اي از اجزائ تشكيل دهنده آن دانست . به بيان ديگر افراد يك جامعه با تعاملات اقتصادي و چرخش پول در اقتصاد در اين فرآيند سهيم هستند و يك نوع زندگي اقتصادي كه مكمل زندگي اجتماعي نيز مي باشد را بوجود مي آورند.
هر فردي به د ليل ارضاي نيازهاي مادي خود ناچار است در اين گردونه اقتصادي مشاركت داشته باشد وبا جابجايي پول (سرعت گردش پول ) به جريانات اقصادي اثر مي گذارد و باعث تغيير در اجزاء درآمد ملي مي شود.
اقتصاد ملي از هزينه هاي مصرفي،سرمايه گذاري،مخارج دولي(هزينه هاي دولتي)، و صادرات و واردات تشكيل مي شود(معادله توليد يا تقاضاي كينز). اين اجزاي اقتصاد هر كدام به نوعي با كاركرد خود و با كاركرد فزاينده و همچنين اصل شتاب(رابطه سرمايه گذاري و درآمد) بر روي سطح كل اقتصاد اثر مي گذارند و مي تواند ادوار تجاري را در اقتصاد بوجود آورند كه اين ادوار سياستهاي خاص خود را جهت تعادل طلب مي كند.
سهم صنعت در اقتصاد داخلي كل كشور86/12 درصد (سال 1385) مي باشد واين بيانگر آن است كه اهميت صنعت در اقتصاد روز به روز در حال افزايش است. هر يك از اجزاي تشكيل دهنده درآمد ملي به نوعي با بخش صنعت در ارتباط هستند . به طور مثال مخارج دولتي كه مي تواند از طريق يارانه هاي توليد كالاهاي صنعتي به توليد كنندگان صورت پذيرد هرچند كه در حيطه مخارج دولتي جاي مي گيرد ولي در واقع كمك به توليد صنعتي مي باشد و يا در بخش صادرات هرچند كه بخش جداگانه اي در حساب ملي مي باشد ولي افزايش كالاهاي صنعتي توليد شده در داخل مي تواند از راه افزايش صادرات اينگونه كالاها نوعي بخش مرتبط با صنعت به حساب آيد.
اقتصاد منطقه اي زير مجموعه اقتصاد ملي مي باشد كه به اقتصاد منطقه خاصي بر اساس تقسيمات جغرافيايي و يا بر اساس تقسيمات ويژه اقتصادي تقسيم مي شود(مانند مناطق ويژه اقتصادي) كه همگي جزئي از اقتصاد ملي هستند اين اقتصاد ها نمي توانند جدا از اقتصاد ملي باشند (از لحاظ قوانين و روش علمي اقتصاد) ولي با توجه به مزيت نسبي مناطق حجم توليد كالاها و سرمايه گذاريهاي مربوطه از يك منطقه به منطقه اي ديگر متفاوت است(بر اساس مزيت نسبي ريكاردو در تجارت بين الملل). اقتصاد منطقه اي شامل اقتصاد شهري ،روستايي و كل مي باشد . به بيان ديگر شاخهاي مرتبط با مسائل اقتصادي در مورد منطقه به سه دسته شاخصهاي شهري،شاخصهاي روستايي، و شاخصهاي كل تقسيم بندي مي شوند كه البته اين حالت در مورد اقتصاد كلي نيز مصداق دارد.
روش مطالعات اقتصاد منطقه اي از لحاظ روش علمي آماري معمولا از روش جزء به كل است كه جهت بررسي محاسبات آماري و قابليت مقايسه آمارهاي منطقه اي با يكديگر مي باشد و به اين معناست كه روش اجرايي آماري اين مفاهيم در سراسر يك اقتصاد يكسان است.
اقتصاد منطقه اي عمدتا به بررسي ويژگيهاي اقتصادي يك منطقه ويژه مي پردازد و سعي در شناسايي نقاط ضعف و قوت اقتصاد منطقه دارد ،طبيعي است كه رشد اقتصاد منطقه اي رابطه مستقيمي با اقتصاد ملي دارد كه اين به معني اثرات متقابل مثبت اين دو با يكديگر مي باشد پس اين عامل دليل خوبي است كه هر دو اقتصاد دغدغه ها ي مشتركي در حيطه رشد اقتصادي داشته باشند.

1-3 رابطه صنعت و اقتصاد منطقه اي:
همانطور كه بيان شد از آنجا كه اقتصاد منطقه اي زير شاخه اي از اقتصاد ملي مي باشد مي توان تمامي مطالعات و بررسيها را به كل اقتصاد ملي تعميم داد.
در تعاريف جديد هرآنچه كه ارزش افزوده اي را ايجاد كند و به نوعي در بازار به طور معناداري قابل خريد و فروش باشد را صنعت درنظر مي گيرند. سالها قبل تنها توليد فيزيكي كالارا در حيطه صنعت مي گرفتند ولي امروزه اين تعريف ديگر كاربردي ندارد و بيشتر بر جنبه قابل معامله بودن تاكيد مي شود.
اقتصاد منطقه اي با توجه به قابليتهاي مزيت نسبي در منطقه رشد صنعت خود را در صنايعي متمركز مي كند كه بتواند توليدي با كارايي بالا و قيمت تمام شده اي پايين تر از ساير مناطق داشته باشد . به معناي ديگر دسترسي ارزانتر به عوامل چهارگانه توليد (نيروي كار،زمين،سرمايه و مديريت) انعكاس خود را در كاهش هزينه هاي توليد در يك منطقه و رشد اقتصادي منطقه اي و ملي نشان ميدهد.
در اقتصاد نهادگرايي كه نهاد بايد در پي روشهايي براي كاهش هزينه هاي معاملاتي باشد دردسترس بودن اطلاعات و منابع توليد ارزان مزيتي نسبي براي توليد به حساب مي آيد كه اقتصاد مي تواند با توجه به مكانيزم قيمت واقعي جهت تخصيص بهينه منابع ودر توابع توليد ضرايب توليد را تغيير داده و دوگانگي تكنوليژيكي و اجتماعي را (بر اساس نظريات هيگينز و بوكه) به سمت توليد سرمايه بر هدايت كند. در اين ميان صنعت با به كارگيري بهترين تخصيص ممكن سعي در افزايش بهره ووري عمومي اقتصادي دارد كه مي تواند يك اثر خارجي مثبت در اقتصاد ملي به حساب آيد . پس توجه به رابطه منطقي بين صنعت منطقه اي و بازار محلي را مي توان در افزايش نرخ اشتغال ،كاهش نرخ تورم منطقه اي،ايجاد فرصتهاي شغلي مبتني بر توانايي فردي و در يك كلام حركت به سوي اقتصاد نهادگرايي جديد و آزاد همراه با تحولات دموكراتيك منطقه اي به شمارآورد . اين حالت در هر منطقه اي بر اساس مزيت نسبي اش مي تواند مفيد باشد و در كل آثار آن به نفع اقتصاد منطقه و اقتصاد ملي مي باشد .
بايد توجه داشت كه اين حالت علاوه بر كاهش حجم وظايف دولت و كاركردهاي دولتي منجر به پيدايش نهادهاي كارامدي در سطح جامعه مي شود كه مي تواند در ايجاد اشتغال كارامد مبتني بر بهره وري بالا بدون استفاده از رانتهاي موجود در اقتصاد بويژه در اقتصادهاي نفتي موثر باشد. بديهي است كه چنين كاري تنها با اتكا بر آمارها و شعارهاي موجود اقتصادي امكان پذير نيست و بايد با توجه به واقعيتهاي مبتني بر عملكرد واقعي بازار منطقه صورت پذيرد و در مقابل فشارهاي اجتماعي بايد ايستادگي كند تا پس از مدتي به عملكرد واقعي خود برسد . بايد توجه داشت كه فرهنگ صنعتي شدن تنها به رشد اقتصادي منطقه اقتصادي باز نمي گردد و بايد همراه با افزايش توليد در اقتصاد اين فرهنگ نيز افزايش يابد كه مي تواند وظيفه اي برعهده نهادهاي اجتماعي كه وظيفه آماده سازي و سامان دهي نيروهاي متخصص را دارند نيز باشد . از جمله اين فرهنگ مي توان به انضباط اجتماعي و شخصي، افزايش فرهنگ مطالعه ،تخصص گرايي و ... اشاره نمود كه آثار مثبتي بر اقتصاد منطقه دارند.
اثر مهم ديگرصنعت بر اقتصاد پويايي نيروي كار منطقه اي مي باشد كه باعث مي شود ضرايب تكنولوژيكي نيروي كار به عنوان مهمترين عامل توليد(عامل متغير توليد) انعطاف پذيرتر باشند و بتوانند در مقابل تحولات اقتصادي بادرجه آزادي بيشتري خود را وفق دهند و باعث پويايي اقتصاد منطقه شوند . اين كار از راه مهاجرت نيروي كار از نقطه اي بادستمزدهاي پايين تر به سمت مناطقي بادستمزدهاي بالاتر انجام گيرد( از بعد اقتصاد خرد) و از ديد كلان اقتصادي اين كار مي تواند باعث تعادل دستمزد اقتصاد در بازار نيروي كار شود . بديهي است كه نيروي كار منطقه اي رابطه مستقيمي با ساير بازارهاي اقتصاد دارد و تعادل يك بازار مي تواند باعث تعديل ساير بازارهاي مرتبط (تعادل والراسي) گردد كه مي تواند منجر به ايجاد تعادل عمومي اقتصاد ملي هم گردد.نيروي كار از راه جابجايي از منطقه اي كه سطح تخصص و دستمزد پايين است به جايي كه سطح آنها بالاتر است درآمد سرانه خود را افزايش مي دهند و اين كار باعث افزايش تقاضا براي محصولات و خدمات منطقه اي مي گردد . با اين روند بازار مصرف در اقتصاد رونق گرفته و از راه افزايش تقاضا باعث تحريك سرمايه گذاري صنعتي مي شود كه تنوع توليد و استفاده از صرفه به مقياس را شكل مي دهد. بديهي است كه اين روند مي تواند سطح رفاه اقتصادي منطقه را از رايه ايجاد باز رقابتي افزايش دهد و انحصار منطقه اي را كاهش دهد .(البته در صورت وجود منابع فيزيكي و مالي كافي).
از جمله آثار ديگر صنعت و اقتصاد تخصص گرايي و كاربردي نمودن آموزش و تخصص مي باشد كه اين كار ارتقاي تخصص را به دنبال دارد. مهاجرت نيروي كار متخصص مي تواند بازار آموزش و اقتصاد آموزش و پرورش را رونق داده و باعث افزايش مطالعات و پژوهشهاي علمي مي گردد كه نرخ توليد مقالات و فعاليتهاي كاربردي را افزايش مي دهد.
نكته بعدي در رابطه افزايش استفاده از فناوري اطلاعات و روشهاي علمي اينترنتي در اقتصاد منطقه مي باشد كه زمينه مناسبي جهت تعاملات علمي و روشهاي نوين توليدي در عرصه اقتصاد منطقه مي باشد . اين روش به استفاده تكنيكهاي توليدي استفاده شده در ساير نقاط ديگر تاكيد دارد كه مي تواند صرفه جويي را در انجام هزينه و مطالعات صورت گرفته صورت دهد به اين صورت كه زماني كه روشي در نقطه اي ديگر به كار گرفته مي شود در آن منطقه به كار نمي رود و تنها به استفاده نتايج آن بسنده مي شود . همين كار باعث صرفه جويي مخارج تحقيقاتي و كاهش هزينه فرصت مي شود چرا كه به جاي استفاده از روش علمي دوباره سرمايه گذاري تحقيقاتي روي ساير بخشهاي مورد نياز صورت مي گيرد و در آن زمان منطقه اي ديگر مي تواند از نتايج تحقيقات صورت گرفته در اين منطقه استفاده كرده و باعث كاهش هزينه هاي خود گردد. اين امر شايد در نگاه اول به اين صورت به نظر برسد كه مي تواند رقابتي نا سالم را در استفاده غير قانوني از تحقيقات موسسات ديگر از راه هك كردن و ... بوجود آورد ولي مزاياي استفاده از مقالات و تحقيقات يكديگر آن قدر بالاست كه خود به خود اين حالت ناسالم را از بين مي برد . پس استفاده از تحقيقات و اينترنت به عنوان مهمترين پيشرفت جامعه بشري در سالهاي گذشته از مصاديق صنعت مي باشد.
جذب سرمايه گذاري از خارج منطقه نيز مي تواند باعث افزايش درآمد منطقه اي گردد . اين كار با فرآيند كاركرد ضريب فزاينده و اصل شتاب اثراتي به مراتب بيشتر از خود سرمايه گذاري مستقل دارد . به اين معني كه تزريق يك واحد سرمايه گذاري خارجي بازدهي بيش از يك واحد دارد كه اين واحددرآمد اضافي را مي توان ارزش افزوده منطقه اي نيز ناميد. هرچند كه سود حاصل از سرمايه گذاري مي تواند توسط سرمايه گذار به خارج از منطقه نيز برود ولي منطقه از طريق راههاي زير مي تواند از سرمايه گذاري بهره برداري اقتصادي كند:
1- ماليات دريافتي حاصل از سرمايه گذاري بر توليد صنعتي(ماليات بر ارزش افزوده).
2- ترويج خلاقيت و نوآوري به وسيله سرمايه گذاري جديد خارجي.
3- گسترش بازارهاي محلي از طريق افزايش عرضه كل و متناسب با آن ترميم ساختار فرسوده بازارهاي ناقص محلي.
4- ايجاد آثار مثبت خارجي در نتيجه صنعت توريسم و ....
افزايش درآمدهاي مالياتي از آثار مثبت اقتصاد يك منطقه مي باشد كه در رشد اقتصادي موثر است.البته توجه داشت كه اين حالت با توجه به وضعيت اقتصاد روند سيكل واري خواهد داشت به طوري كه اثرات سياستهاي انبساطي و انقباضي مالي موجي از كاهش و افزايش درآمد مالياتي را در پي خواهد داشت كه در ايجاد فعاليتهاي درآمد زا مبتني بر صنعت موثر است و مي تواند نشانه اي از وضعيت اقتصادي حاكم بر اقتصاد را حكايت كند كه مي تواند رابطه مستقيمي هم با ايجاد كسب و كار بخش خصوصي نيز داشته باشد چرا كه در زمان رونق اقتصادي كه حجم فعاليت اقتصادي و چرخش پول در اقتصاد بالا مي باشد توسعه فضاي كسب و كار و توليد كالاهاي جديد در اوج فعاليت خود مي باشد . با اين حالت هم درآمد مالياتي دولت در حال افزايش است و هم بعلت بالا بودن نرخ سود در بخشهايي در اقتصاد منطقه حجم سرمايه گذاري نيز بالا است كه خود اين عامل مي تواند به سياستهاي پولي اقتصاد منطقه (مشخصها نرخ بهره تعادلي)و كارايي نهايي سرمايه گذاري بستگي داشته باشد به طور مثال كم بودن قيمت نفت به معناي آن است كه استخراج نفت از برخي حوزه ها كه هزينه استخراج آن نسبت به مناطق ديگر بالاتر است غير اقتصادي است (چراكه كارايي نهايي سرمايه گذاري در اين حوزه نسبت به نرخ بهره بعنوان هزينه سرمايه گذاري پايين است) ولي با افزايش قيمت نفت كه نشان دهنده افزايش تقاضا و كاهش توليد درآن حوزه مي باشد به تدريج كارايي نهايي سرمايه افزايش يافته و با افزايش سرمايه گذاري هزينه فرصت پول نيز كاهش مي يابد و در اين صورت است كه استخراج نفت توجيه اقتصادي دارد . بديهي است كه افزايش قيمت نفت و بالا رفتن نرخ استخراج به نفع دولت محلي نيز مي باشد چراكه درآمد مالياتي او هم افزايش مي يابد كه البته ميزان اين افزايش بستگي به نرخ مالياتي و نوع آن دارد.
با افزايش تقاضا براي سرمايه گذاري در يك شاخه از صنعت شركتها بعلت كاهش هزينه توليد و سودآور كردن فعاليت و افزايش سود سهام سهامداران به آخرين پيشرفتهاي تكنولوژيكي موجود نظر دارند چراكه با تحليل هزينه –فايده توجيه اقتصادي طرح را بالا مي دانند و حاضرند دستمزد متخصص ها را هرچند بالا بپردازند تا از منافع دراز مدت طرح استفاده كنند در اين حالت بازار نخبگان فني و مالي داغ است تا با مطرح كردن ايده هاي نو آينده اي را براي خود تضمين كنند و سعي در تشكيل تيمهاي تحقيقاتي منسجم جهت انجام پروژه ها داشته باشند كه البته خود اين عامل به نوع سيستم جامعه محلي و ميزان پذيرش جامعه از اين افراد به عنوان افرادي كه بعضا به مخالفت با سنت و آداب و رسوم موجود مي پردازند بستگي دارد كه معمولا در جوامع در حال توسعه بعلت بسته بودن و محدود بودن حوزه تفكر اين افراد جايي ندارند و يكي از مهترين دلايل مهاجرت نيز اين مورد مي باشد . با افزايش طرحهاي اقتصادي از آنجا كه يك منطقه نمي تواند به تنهايي تمامي نيروهاي متخصص همه امور را در خود جاي دهد نرخ تحرك عوامل متخصص توليد بالا مي باشد و معمولا به سمت محلي مي روند كه مزيت نسبي آنها بيش از پيش در آنجا مشهود است كه خود اين عامل پس از مدتي به تمركز تخصص و خوشه اي شدن تخصصها در يك منطقه كمك مي كند و به همين دليل است كه معمولا در جوامع توسعه يافته هر منطقه اي به مزيت نسبي توليد كالاهاي خاصي مشهور است . مثلا ديترويت امريكا به صنايع اتومبيل سازي و از آنجا تنوع توليد به تخصص نياز دارد در يك فضاي رقابتي كارآفريني نقش اساسي را ايفا مي كند و فارغ از هرگونه تعصب مذهبي و ملي معمولا به تخصصها توجه مي شود.
اثر بعدي مي تواند به كاهش هزينه هاي نسبي توليد مربوط باشد . زماني كه صنايع كوچك كم و بيش مشابهي در يك منطقه شكل مي گيرد از آنجا كه نيازهاي شركتي و توليدي مشابهي دارند مي توانند با ايجاد سنديكاها و اتحاديه هاي منسجمي در قالب خوشه ها و شهركهاي صنعتي از صرفه جوييهاي ناشي از مقياس استفاده كرده و باعث كاهش هزينه متوسط توليد خود شوند و از آنجا كه بازار هدف آنها نيز مي تواند تقريبا يكي باشند اين كار به آنها كمك مي كند تا در پيداكردن و فروش محصولات و خدمات خود هزينه تبليغاتي كمتري را بپردازند . وجود اين تشكلها نتايج ارزشمند ديگري را جهت توليد مشاغل اضافي جديد نيز دارد كه مي تواند نرخ بيكاري آشكار و پنهان منطقه را كاهش دهد و رشد اقتصادي رانيز تسريع كند . منتهي توجه به اين نكته ضروري است كه در صورتي كه بازارهاي ناقص محلي وجود داشته باشد و اقتصاد حالت غير توليدي (دلالي) را به خود بگيرد اين نوع تشكلها مي تواند به انتقال بار تورمي جديدي به مصرف كنندگان بي انجامد كه نامش تورم فروشندگان(seller inflation) مي باشد به صورتي توليدكنندگان در ازاي درخواست نيروي كار در دريافت دستمزد به بيش از توليد نهايي خود واكنشي نشان نمي دهند و اين افزايش هزينه توليد خود را به افزايش قيمت مربوط مي كنند و اين در حالي است كه فروشندگان نيز در اين حالت خود مقداري تورم اضافي را بر كالا اضفه مي كنند و اين را به خريدار منتقل مي سازند و از آنجا كه اين حالت بوسيله اتحاديه اي منسجم بوجود مي آيد يك حالت همگاني در اقتصاد منطقه بوجود مي آورد كه نهايتا باعث افزايش قيمت تمام شده كالا و خدمات مي گردد.

1-4 نقش صنعت در اقتصاد ايران:
در ادامه بحث بررسي كوتاه و اجمالي بر جايگاه صنعت در اقتصاد ايران خواهيم داشت كه بيانگر ديدگاهها و فرهنگ صنعتي نيز مي باشد. ايران با توجه به ويژگيها ي خاص خود از لحاظ اقوام تاريخي و كشوري باستاني و با وجود ذخاير زيرزميني ارزشمند نتوانسته است آنطور كه بايد از مزيتهاي صنعت به طور واقعي بهره مند شود . دليل اين امر فراوان مي باشد كه در حوصله اين مقاله نمي باشد(براي اطلاعلات بيشتر به كتاب اقتصاد سياسي و توسعه دكتر فريبرز رئيس دانا مراجه گردد.)ولي به همين نكته در مورد پيشينه تاريخي ديدگاه صنعتي بسنده مي شودكه نبودن يك حكومت متمركز قدرتمند در طول تاريخ و وجود سلسله حكومتهاي ملوك الطوايفي در ايران كه دبد گاه سنتي و بعضا ضد توليد را در خود داشته اند موانع اجتماعي و سياسي توسعه اي را در ايجاد صنعت واقعي به همراه داشته است . اين مساله با كمك نبودن يك سيستم پارلماني قوي در ايران ووجود نمايندگان مردمي آگاه به علم كمك مي كند كه زيمينه عقب افتادگي اقتصادي ايران فراهم آيدو البته وجود انقلاب مشروطه نقطه عطفي در اين مورد به شمار مي آيد كه سرنوشت آن را نيز كم و بيش مي دانيم.
وجود ديدگاه انحصاري سنتي در بازها كه عمدتا همراه با فرهنگ صنعتي نمي باشد زمينه فعاليت هاي اقتصادي غير اخلاقي را در ايران در طول تاريخ به وجود آورده اند كه از مسير توليد اقتصادي مبتني بر دانش به سمت انحصار طلبي غير علمي و عشيره اي پيش مي رود كه عامل بسيار مهمي در نابرابري توزيع ثروت در اقتصاد ايران مي باشد .
عوامل بالا به اضافه دسترسي آسان به منابع عظيم نفتي در اقتصاد ايران اقتصاد را به سمت اقتصادي مبتني بر رانت جويي و غير بهينه پيش مي برد كه وجود بازراهاي پولي غير متشكل (بازار نزول خواري سنتي در ايران) و بيماري هلندي از آثار اوليه اين اقتصاد مي باشد به طوري كه پس از مدتي حتي چنانچه فردي اگر قصد ورود به عرصه توليد را ذاشته آن كار را عملا بيهوده مي بيند و سرمايه خود را در صورت ضعيف بودن مباني اعتقادي مذهبي به بازار نزول روانه مي داشته و چنانچه از مباني اعتقاداتي قوي تر ي برخوردار بود به خريد و فروش داراييهاي ثابت كه همراه با افزايش نرخ تورم قيمت اسمي آن هم افزايش پيدا مي كرده روي آورده است كه در هردو حالت منافع رانتي كه منبع آن از ثروت خدادادي بوده است استفاده مي كرده است كه همه اين عوامل تقاضاي سرمايه گذاري صنعتي و توليد را كاهش مي داده است و بعلت واردات بي رويه(با اتكا به دلارهاي نفتي) و عدم آگاهي عمومي از خطرات اين امر در نابودسازي صنايع بومي به تقاضاي جامعه پاسخ داده مي شده است و فقط به گسترش دولتها و مخارج تجملي(مصارف نمايشي) دامن مي زده است. پس هيچگاه در طول تاريخ ايران نيازي به وجود صنعت و كارآفريني توجهي نشده است و همين عامل به اضافه نبودن يك بازار رسمي مالي (سرمايه اي) كه وظيفه سهامداري و هدايت سرمايه هاي سرگردان اقتصادي را به سمت توليد را داشته باشد ما را از توليد به دور انداخته است و شكاف تكنولوژيكي ما را با كشورهاي توسعه يافته افزايش داده است و تنها در طول تاريخ ايران تنها به واسطه افزايش قيمت جهاني نفت بوده است كه سطح رفاه اقتصاد كمي افزايش يافته است كه آنهم به صورت ظاهري و به صورت افزايش واردات كالاهاي مصرفي وارداتي بوده است كه خود را به شكل كسري تراز تجاري و ترويج فرهنگ مصرف گرايي نشان داده است.
نكته مهم آن است كه معمولا پس از پايين رفتن قيمت نفت(كاهش قيمت پس از حالت افزايش يافته) آثار مخرب زمان رونق در اقتصاد ايران آشكار شده است كه به دليل افزايش ميل نهايي به مصرف و و كاهش مباني صنايع توليدي و همچنين وجود اقتصاد رانتي بوده است . بديهي است كه بر اساس علم اقتصاد در زمان افزايش قيمت نفت و درآمدهاي نفتي به جاي ترويج دلارهاي تبديل شده به ريال در اقتصاد و تزريق آن به جامعه به بهانه هاي مختلف كه تنها به افزايش پايه پولي و حجم نقدينگي و نرخ تورم مي انجامد بايد عقلايي ترين كار در اين زمينه كه هدايت اين درآمدها به سمت فعاليتهاي توليدي و افزايش زمينه فضاي كسب و كار بخش خصوصي در زمينه كاهش نرخ تورم و افزايش اشتغال مي باشد انجام پذيردكه نتيجه آن حركت به سمت برنامه هاي پيش بيني شده در قالب برنامه هاي توسعه اقتصادي مي باشد. بنابراين وجود درآمدهاي نفتي در صورت هدايت درست به سمت توليد بهينه در قالب برنامه هاي توسعه اقتصادي كه خود در دل برنامه هاي افق چشم اندارز 20 ساله جاي دارد مي تواند باعث كاهش نرخ بدبختي(مجموع نرخ تروم و بيكاري) شود و مي تواند ما را به سمت اقتصادي شدن صحيح با يك استراتژي مناسب هدايت كند.

بنابراين همانطور كه مشخص است اقصاد ايران هيچگاه به معناي واقعي مولد و صنعتي نبوده است و اگر هم صنعتي در ايكن كشور وجود داشته است صنايعي مبتني بر مونتاژ و واردات مواد اوليه انبوه بوده است كه با توجه به شرايط سياسي و اقتصادي نتوانسته است به اهداف واقعي خود در قالب برنامه هاي توسعه اقتصادي برسد .
مشكل عمده سياسي تحريمهاي اقتصادي مي باشد كه مانع از ارتباط تجاري مبتني بر اصول اقتصاد جهاني و تجارت بين الملل مي باشد كه هم در دسترسي به مواد اوليه و تخصص اقتصاد و صنايع را دچار مشكل مي سازد و هم در پيدا كردن بازار هدف موانعي را ايجاد مي كند كه كلا باعث مي شود اقتصاد داخلي نتواند از تمامي ظرفيتهاي موجود خود به شكل بهينه استفاده كند و آثار آن در افزايش نرخ بيكاري و نرخ تورم،كاهش فعاليتهاي كسب و كار خصوصي ،بي ارتباط شدن دانش با بازار كار تخصصي و ... خود را نشان مي دهد.
در مورد مشكل اقتصادي در صورت عدم صنعتي شدن اقتصاد ايران افزايش هزينه تمام شده توليد در اقتصاد داخلي به دليل نرخ تورم شتابان اقتصادي و تشديد كسري تراز تجاري (بعلت واردات بي رويه و كاهش صادرات كه ناشي از نرخ ارز ثابت مي باشد) از مهمترين آثار اقتصادي اين مهم مي باشد.

2- نتيجه گيري :
در اين مقاله سعي شد به صورت كوتاه رابطه صنعت با اقتصاد منطقه اي مورد مطالعه قرار گيرد و مشخص شد كه صنعت مي تواند اثر بسيار ارزشمندي بر اقتصاد داشته باشد كه اثر خود را به وسيله كاركرد ضريب تكاثر در درآمد ملي منطقه مي گذارد و باعث افزايش اشتغال مولد و كاهش نرخ بيكاري شود .همچنين وجود صنعت مبتني بر مزيت نسبي منطقه اي مي تواند خود را در قالب خوشه هاي صنعتي نشان دهد كه در استفاده از منابع اوليه مشترك و پيداكردن بازار هدف نقش اساسي را دارند و تمامي اين فعاليتها در سطح منطقه مي تواند به اقتصاد ملي تعميم داده شود و در سطح كلان در اقتصاد ملي هر يك از مناطق كه بر اساس مزيت نسبي خود عمل مي كنند نتايج ارزشمندي را در رشد اقتصاد ملي و توليد ناخالص داخلي دارند چرا كه مجموع اقتصادهاي منطقه اي اقتصاد و يا توليد ناخالص داخلي كل را بر اساس روش ارزش افزوده تشكيل مي دهند .
افزايش درآمدهاي صنعتي اثرات كلي را بر اقتصاد منطقه و ملي دارند از جمله:
1- افزايش درآمد سرانه جمعيت يك منطقه .
2- افزايش سطح رفاه خانوارهاي ساكن در منطقه به دليل افزايش تقاضاي خانوارها .
3- افزايش نرخ تشكيل پس انداز و سرمايه بعلت كسب درآمدهاي اضافي .
4- ترويج فرهنگ صنعتي شدن مبتني بر بهره وري عمومي.
5- افزايش درآمدهاي مالياتي دولت كه مبتني بر توليد اقتصادي و ايجاد ارزش افزوده مي باشد.
6- كاهش حجم فعاليت دولت و واگذاري اقتثصاد به بازار البته با رويكرد نهاد گرايي.
7- ترويج و گسترش بازارهاي مالي متناسب با وضعيت صنعت در اقتصاد يك منطقه كه نقش مهمي را در جذب سرمايه هاي سرگردان دارد به طوري كه مي تواند مانع از افزايش نقدينگي اقتصاد ملي و منطقه اي گردد.
8- كاهش اتكا به درآمدهاي نفتي از راه تنوع توليدات صنعتي به صورتي كه اقتصاد يك منطقه تنها به به يك منبع درآمدي تنها مربوط نباشد كه بتواند بعنوان عاملي برونزا در اقتصاد رشد اقتصاد را خارج از مدل (متغيرهاي داخلي) تعيين كند.
و اما پيشنهاداتي نيز در اين خصوص مطرح هستند از جمله:
1- حمايت منطقي و واقعي از بنگاههاي زود بازده توليدي كه البته با نظارت غير مستقيم بايد از انحراف اعتبارات تخصيصي داده شده به توليد كه به سمت بخش سوداگري مي رود جلوگيري نمود.
2- اصلاح نرخ ارز از نرخ ارز ثابت به شناور مديريت شده به صورتي كه افزايش توان صادراتي و كاهش ميل نهايي به واردات را در سطح ملي به همراه داشته باشد.
3- تسهيل به دستيابي به بازارهاي كشورهاي همسايه و تازه استقلال يافته با توجه به نزديكي تقريبي فرهنگ مصرفي آن جوامع كه مزيتي بزرگ براي صنايع داخلي و تسخير آن بازرها محسوب مي شود.
عماد عظيمي
كارشناس ارشد اقتصاد و تهيه حسابهاي منطقه اي استان مركزي.


منابع و ماخذ:
1- اقتصاد سياسي و توسعه – دكتر فريبرز رئيس دانا – انتشاران نشر ني.
2- اقتصاد رشد و توسعه- جلد اول –شادروان دكتر مرتضي قره باغيان –نشر ني.
3- مباني توسعه نيافتگي اقتصاد ايران-شادروان دكتر حسين عظيمي آراني – نشر ني.
4- حسابهاي منطقه اي و ملي ايران –مركز آمار ايران – دفتر حسابهاي اقتصادي.
5- مروري اجمالي بر روند توليد ناخالص داخلي استان مركزي و كشور 1379-1385 – عماد عظيمي-استانداري مركزي.
6- موج سوم – الوين و هايدي تافلر.

یادداشتی در اهمیت دانش در زندگی

امروز می خوام در مورد دانش و جایگاه آن در جهان امروز بنوبیسم .راستش چنددقتی هست که مشغول خواندن چند کتاب در مورد علم و جایگاه اون در زندگی بشر هستم و با دیدگاههای مختلفی از بزرگان علم مانند پوپر آشنا شدم. بنابراین هرچند این نوشتار بیشتر شبیه گفت و گوی دوستانه است تا مقاله ولی اگر بخوام فرمت مقاله را رعایت کنم اسمش را ((اهمیت دانش در زندگی امروز )) انتخاب می کنم. و جالب آنکه اصلا مقاله ای اقتصادی نیست(اولین بار هست که نوشتاری خارج از حوزه اقتصاد می نویسم).
واژه علم واژه ای است که در زندگی روزمره بارها و بارها درباره اون شنیده ایم و با آن زندگی می کنیم. بنابراین در طول تکامل تاریخ روزگاری نبوده است که بشر بدون علم زندگی کرده باشد ولی آنچه مهم است اهمیتی است که او برای دانش قائل هست . نظر من این است که ما شناخت دقیقی از دانش نداریم . البته منظورم این نیست که همه باید متخصص باشند بلکه دانش و نقشش در زندگی با تفکر مشخص می شود پس مشکل ما این است که اصولا اهل فکر نیستیم و اصلا شاید از تفکر دوری می کنیم چرا که باور این است وقتی به راحتی می توان زندگی کرد چرا باید ذهن بیچاره را در دالن پر پیچ و خم فکر انداخت و مبادا مستهلک شود. فکر تفکر عمیق در مورد مسائل همراه با تحلیل و نتیجه گیری است . در تفکر فرد نسبت به مساله مورد نظر ذهن خود را به چالش می کشد وبا کمک ذهن سعی در درک حقیقت مساله می کند . در این روش به قول ایمانوئل کانت مساله را باید عینیت و زمان بخشید یعنی باید تا حد امکان آن مساله را در قالب زمان و مکان آورد تا امکان تجربه آن به دست آید و در إآن صورت هست که می توان به شناخت کلی به آن دست یافت.(نظریه شناخت کانت). ولی باید دانست که هیچگاه بشر بدون دانش توان زندگی کردن را نداشته است . انسانهای نخستین که با فکر خود راههای ادامه زندگی را به طور ساده و با ابداعات و اختراعات اولیه خود برای خود و نسلهای بعدی هموار کرده اند به واقع کاری علمی را انجام داده اند و بهعدها با پیشرفت زندگی و ماهیت روبه جلوی زندگی این اختراعات در قالب دانش شکل گرفت و هر کدام به شاخه ای مجزا تقسیم شدند . بشر برای ادامه زندگی نیازمند پیشرفت بوده است و بدون آن نمی توانسته که به زندگی ادامه دهد چرا که زندگی در روند تکامل داروین نمی تواند بدون توقف باشد وباید که فرآیند رو به رشد داشته باشد.
دانش که ماهیت بررسی پدیده های زندگی است همراه با موشکافی و دیدگاه عمیق می باشد و باید که با تجزیه و تحلیل مناسب و روش خاص بررسی خود همراه باشد . به عبارت دیگر برای بررسی پدیده های زندگی باید از روشهای خاص پیروی کرد و نمی توان یک روش تحلیل یکسان را برای بررسی همه پدیده ها به کار برد و این همان ((روش شناسی)) یا متدولوژی می باشد. که قبل از بررسی پدیده ها باید از آن آگاهی کافی را داشت و بدون شناخت نسبت به آن و درک فلسفه وجودی و ضرورت آن توانایی بررسی علمی پدیده ها وجود ندارد. البته بحث من در اینجا بررسی روش شناسی نیست و لی برای درک و اهمیت دانش آشنایی با ضرورت آن لازم است.
جایگاه دانش در هر جامعه ای تا حد زیادی به نظام اجتماعی آن جامعه بستگی دارد به طوری که در جوامعی که تا حدود زیادی نظام لیبرالی وجود دارد به دلیل نیازی که به دانش به عنوان تنها راه پیشرفت دارند جایگاه بالاتری برای آن قائل هستند. دانش از نگاه فلسفی نسبت به مسائل آغاز شده و تا ارائه تکنیکهای علمی نیز ادامه دارد بنابراین حوزه دانش بسیار گسترده است و به همین دلیل است که دانشمندان همواره از احترام خاصی در زندگی و دوره خودشان برخوردار بوده اند. نکته جالب آن است که در طول تاریخ موارد بسیار کمی را شاهدیم که ضد دانش باشد . حتی حکومتهای ظالم تاریخ(نازیسم و فاشیسم در غرب و مغولها در ایران ) نیز همواره نیازمند دانشمندان بوده اند و بدون دانش نمی توانسته اند که پیشرفتی داشته باشند ولی نوع استفاده از دانش متفاوت بوده است .به طور مثال در دوران باستان استفاده از دانش در حوزه های ستاره شناسی بوده است. تنها حکومتهایی از دانش هراس داشته اند که غرق در خرافه ها و عقاید بی بنیاد بوده اند (قرون وسطی) و حتی در اینگونه جوامع دانش گرایی وجود داشته است ولی امکان ارائه عقاید علمی به دلیل جو موجود وجود نداشته است که نمومنه بارز آن داستان گالیله در قرون وسطی می باشد. توجه به دانش امروزه بعنوان پیش نیاز توسعه همه جانبه مورد نظر است به این شکل که چه در جنبه های پیشرفت شخصی و چه در پیشرفت اجتماعی بدون توجه به دانش تخصصی هیچگونه کاری نمی شود پیش برد.اما نکته مهم آن است که چرا بر خلاف چنین حقیقتی درجه اثرگذاری دانش متفاوت است؟ و یا بعبارت دیگر چه عواملی باعث می شود که جوامع مختلف از دانش تفاوتهای بنیادین را کسب کنند؟در پاسخ باید گفت که نمی توان تنها یک عامل را علت اصلی معرفی کرد و مجموعه ای از عوامل باعث می شود که جوامع از دانش به شکل مختلف استفاده کنند .عواملی مانند روحیه ملی؛دانش گرایی ؛ سطح درآمد و ... عواملی هستند که در درجه استفاده از دانش یک جامعه در استفاده از دانش دخالت دارند ولی آنچه از اهمیت اصلی برخوردار است نیاز ملی و نیاز اجتماعی به دانش است که مشخص می کند جایگاه آن جامعه در استفاده از دانش در کجا قرار دارد. جوامع غربی پس از انقلاب صنعتی که خود پس از دوران رنسانس(تولد مجدد دانش ) رخ داد نیاز به دانش تخصصی را در حوزه های مختلف احساس کردند و این احساس نیاز از واحدهای خرد اجتماعی اقتصادی آغاز شد و ادامه یافت تا آنجا که ظهور دانشهای مختلف باعث ارتقای سطح دانش محوری کل اجتماع بشری گشت و تا آنجا پیش رفت که علوم بین رشته ای در حال شکل گیری هستند که خود نشان دهنده احساس نیاز جوامع به روابط بین رشته ای هستند که پاسخ مشکلات را در آنجا می توان جستجو کرد.مشخص است که درجه دانش محوری جوامع به ساختار آن جوامع بستگی دارد به طوری که بسیاری انقلاب صنعتی اروپا را ناشی از روحیه آنگلوساکسونی همراه با کالوینیسم می دانند که در ارتقای تعهد به کار همراه با افزایش وجدان شغلی و تخصص گرایی نقش بسزایی دارد.
چندین سال گذشته فردریش فون هایک پایه گذار مکتب اتریش در اقتصاد به درستی نقش و جایگاه دانش در قالب اطلاعات را آشکار کرد و فیلسوف هم عصر او کارل پوپر نیز به نوعی دیگر که بررسی نقش اطلاعات در طبیعت بود نقش اطلاعات به مثابه دانش اولیه را بررسی کرد و توزیع متقارن اطلاعات را از دلایل اصلی رفتارهای اقتصادی معرفی کرد و از او مقاله معروف جایگاه علم باقی مانده است .
به طور مختصر می شود این طور بیان کرد که دانش پایه و اساس رفتارهای بشری اسیت که البته در حوزه اقتصاد از شرایط اولیه بازار رقابت کامل معرفی می گردد ولی در حوزه زندگی امروزی بشر می توان دنیای امروز را دنیای اطلاعات نامید و همانطور که فیلسوف بزرگ فرانسوی ژاک اتالی در کتاب معروف (( گفتار و ابزار در روش شناسی علم اقتصاد )) بیان می کند اطلاعات به مثابه جایگزین انرژی معرفی می گردد که با یکدیگر رابطه معکوسی دارند به این شکل که با افزایش نقش اطلاعات لزوم استفاده از انرژی کاهش می یابد و صرفه جویی در انرژی به وجود می آید. و به همین دلیل است که از دهه 1970 میلادی اقتصاد اطلاعات به عنوان رشته ای در دانش اقتصاد به مطالعه نقش اطلاعات در رفتارهای اقتصادی می پردازد که سعی می کند با مکانیزمهای مرسوم دانش اقتصاد به مطالعه و اثر بخشی اطلاعات در زندگی امروز بشر بپردازد و بیان می کند که در زندگی واقعی فردی موفق است که با دانش و اطلاعات خود بتواند حرکت بعدی طرف مقابل را هر چند با اطلاعات ناقص پیش بینی کند. از این دست اطلاعات می توان به معمای زندانی ؛ مدل آکرلف ؛قاعده بازی و ... اشاره کرد که همگی بر نقش اطلاعات و توزیع متقارن آن تاکید دارند .بهر حال اینچنین به نظر می رسد که دانش اساس حرکت رفتارهای بشری در زندگی روزمره جدای از جایگاه اجتماعی افراد است و این پدیده با پیشرفت بشری در همه جوانب رابطه مستقیمی دارد.نظر شما چیست؟

۱۳۸۹ تیر ۵, شنبه

مقاله جالبی در روزنامه دنیای اقتصاد در مورد تفاوت بهره کشی با تولید را خواندم که به نظرم جالب جلوه کرد و حالا:


توليد و بهره‌كشي در دو سوي پل بقاجنگ و صلح از نگاه اقتصاد
فردريك باستيا مترجم: مجيد روئين پرويزي از ميان تمام ويژگي‌هايي كه شخصيت و هويت متمايز ملت‌ها را مي‌سازد و به اصل و ريشه‌ آنها، به اخلاقيات شان، و به آداب و رسوم و قوانين‌شان شكل مي‌دهد، آن ويژگي‌ كه اهميتي بيش از همه دارد تا آنجا كه تمام ويژگي‌هاي ديگر را تحت نفوذ خود قرار مي‌دهد، چگونگي ادامه بقا و تامين معاش يك ملت است.

دريافت روشن از اين واقعيت را ما بيش از همه مديون چارلز كومت هستيم كه جاي تعجب دارد، چرا تاكنون در علوم اخلاقي و سياسي آن طور كه شايسته بوده به آن پرداخته نشده است.اين ويژگي‌، در واقع، با دو خصيصه‌اي كه هر دو با قدرتي يكسان بر نسل بشر اثر مي‌گذارند، عمل مي‌كند: يكي تداوم و ديگري جهان شمولي. ادامه بقا، بهبود شرايط زندگي و تشكيل خانواده، مسائلي كه مربوط به يك زمان يا مكان خاص، يا براي برخي افراد با سلايق و نظرات خاص باشند نيستند؛ اينها دغدغه‌ روزانه، دائمي و گريزناپذير تمام انسان‌ها در تمام زمان‌ها و در تمام كشورها بوده و هستند.در همه جا، بخش عمده‌ تلاش‌هاي فكري و جسمي به شكل مستقيم يا غيرمستقيم معطوف خلق يا بهبود ابزار تامين معيشت بوده است. شكارچي، ماهيگير، چوپان، كشاورز، صنعتگر، بازرگان، كارگر، هنرمند، سرمايه‌دار همه پيش از هر چيز به اين مي‌انديشند كه چطور به حيات‌شان ادامه بدهند و سپس، اگر بتوانند،‌ به اينكه چطور شرايط آن حيات را ارتقا ببخشند. اثبات آن هم همين است كه اينها براي تامين همين منظور بوده كه شكارچي، ماهيگير، چوپان يا غيره شده‌اند. به همين شكل كساني كه وارد بخش خدمات عمومي مي‌شوند هم مثل سربازان يا كارمندان دولتي، اين شغل را براي تضمين برآورده شدن نيازهايشان انتخاب كرده‌اند. ما وقتي از اخلاقيات حرف مي‌زنيم، الزاما از افراد انتظار ازخودگذشتگي يا قطع تعلق از دنيا را نداريم، حتي كشيش هم نيازمند تامين معاش است چون پيش از آنكه كشيش باشد نخست، انسان است.خدا نكند كه من بخواهم در اينجا وجود از خودگذشتگي يا مادي نبودن را انكار كنم. اما بايد توجه داشت كه اين خصوصيات استثنا هستند و درست به دليل همين استثنا بودن‌شان است كه ما به آنها توجه و تحسين‌شان مي‌كنيم. اگر بخواهيم نسل بشر را به شكل يك كل در نظر بگيريم، و بدون افتادن در دام احساسات درباره آن قضاوت كنيم بايد بگوييم آن تلاش‌هايي كه در جهت تامين مايحتاج صورت مي‌گيرند شايسته‌ احترام و توجه بيشتري هستند تا درويش مسلكي و قطع تعلق از اين دنيا. و درست به خاطر همين كه چنين تلاشي بخش بزرگي از زندگي انسان را تشكيل مي‌دهد، نمي‌توان تاثير نيرومند آن را بر شخصيت يك ملت ناديده گرفت.آقاي سن مارك ژرادين در جايي گفته است كه او به اين نتيجه رسيده كه نظام‌هاي سياسي در قياس با آن قوانين كلي كه از كار و نيازهاي مردم ناشي مي‌شود به نسبت بي‌اهميت‌اند. او مي‌گويد: «مي‌خواهيد شرايط حيات يك ملت را بشناسيد؟ نپرسيد كه چطور بر آنها حكومت رانده مي‌شود، بلكه بپرسيد كه آنها چطور به كار گرفته مي‌شوند.»اين حرف به شكل يك ديدگاه كلي حرف معقولي است، اما نويسنده آن با عجله خود براي درآوردن آن به قالب يك دستورالعمل كلي، آن را مخدوش كرده است. درباره اهميت نظام‌هاي سياسي اغراق شده است؛ اما او در پاسخ چه مي‌كند؟ او به كل منكر اهميت‌شان مي‌شود، يا اينكه فقط براي استهزاء از آنها نام مي‌برد. او مي‌گويد شكل حكومت مگر در روز انتخابات، يا وقتي كه روزنامه مي‌خوانيم، براي ما اهميتي ندارد. حكومت نظاميان، جمهوري، نخبه سالاري يا مردم‌سالاري، آيا به واقع هيچ فرقي نمي‌كنند؟ و ژرادين از اينها به چه نتيجه‌اي مي‌رسد؟ به اين نتيجه كه ملت‌هاي پست‌تر همه شبيه به هم هستند. بي‌توجه به آنكه نهادهاي سياسي‌شان چه شكلي داشته باشند و براي اثبات حرف خود ايالات متحده و مصر باستان را مثال مي‌زند كه در هر دوي آنها كارهاي عمراني و اقتصادي عظيم انجام گرفته است. آمريكايي‌ها زمين‌ها را مي‌كوبند، كانال حفر مي‌كنند، راه‌آهن مي‌سازند و غيره و غيره؛ و همه اين كارها را هم در حالي مي‌كنند كه حكومتي دموكراتيك دارند و ارباب خودشان هستند. در حالي كه مصري‌ها هم،‌ با وجودي كه برده بودند، معبد و اهرام و قصرهاي شگفت‌انگيز براي پادشاهان‌شان مي‌ساختند. و ژرادين مي‌گويد تفاوت اين دو تنها تفاوتي ظاهري است كه نبايد آن را جدي بگيريم، يا اگر هم مي‌گيريم،‌ بايد به آن بخنديم. افسوس‌! كه چطور مطالعات كلاسيك گاهي پيروان‌اش را چنين به خطا مي‌كشاند.آقاي سن مارك ژرادين بلافاصله به دنبال اين ايده كلي‌اش كه مشغوليت اصلي هر مليتي ذات و هويت آن را مشخص مي‌كند، اعلام مي‌دارد كه ملت فرانسه هم تا پيش از اين، اغلب در بند جنگ و مذهب بوده است در حالي كه اكنون روي به تجارت و توليد آورده، و مي‌گويد به همين دليل است كه نسل‌هاي پيشين ما عموما در حال و هواي جنگي و مذهبي سير آفاق مي‌كرده‌اند.روسو خيلي پيش‌تر، استدلال كرده بود كه معيشت دغدغه اصلي تنها برخي ملت‌هاي مشخص است، و اين ملت‌ها انگل هستند؛ و ملت‌هايي كه شايسته‌ نام ملت باشند، اغلب دغدغه‌هايي شرافتمندانه‌تر از اين دارند. اكنون بايد پرسيد ژرادين و روسو در بيان چنين عقايدي آيا گرفتار توهمات تاريخي نبوده‌اند؟ آيا آنها سرگرمي‌ها، مسائل مشغول‌كننده جانبي يا شيوه‌هاي فخرفروشي مورد توجه جماعتي خاص را به جاي دغدغه همگاني اشتباه نگرفته‌اند؟ و آيا اين توهم از آنجا ناشي نشده كه مورخان هميشه به ما درباره آن طبقاتي مي‌گويند كه كار نمي‌كنند و نه آن طبقاتي كه كار مي‌كنند؟ به اين شكل ما دچار اين خطا مي‌شويم كه يك طبقه خاص را به جاي كل ملت بگيريم. من نمي‌توانم جلوي اين فكر خود را بگيرم كه يوناني‌ها، رومي‌ها، مردم قرون وسطي و ديگر دوره‌ها هم همين كارهايي را مي‌كرده‌اند كه اكنون مردم ما مي‌كنند. آنها هم اسير نيازهايي چنان دائمي و مستمر بوده‌اند كه براي ارضاء‌شان ناچار بايد فعاليت‌هايي را انجام مي‌داده‌اند. بنابراين نمي‌توانم نتيجه نگيرم كه اشتغالات معيشتي در همه زمان‌ها دغدغه اصلي بخش عمده نسل بشر بوده است. اين قطعي است كه تنها عده كمي مي‌توانسته‌اند بدون كار و به هزينه كار ديگران، زندگي كنند. اقليت تن‌پروري كه چنين مي‌كردند، باعث مي‌شدند برده‌ها برايشان قصر و خانه‌هاي آنچناني بسازند. آنها دوست داشتند كه اطراف خودشان را انباشته از لذت‌ها و دستاوردهاي هنري كنند. آنها خودشان را با پرداختن به فلسفه و ستاره‌شناسي سرگرم مي‌كردند؛ و البته، بيش از هر چيز خود را در دو علمي كه همه برتري و لذت‌شان از آن مي‌آمد پيوسته نيرومندتر مي‌ساختند، علم زورگويي و علم فريب‌كاري. با وجودي كه تحت لواي اين اشرافيان همواره توده‌هاي بي‌شماري وجود داشته‌اند كه براي تامين معاش خود و همچنين ايجاد لذت براي آنها سخت كار مي‌كرده‌اند، مورخان با غفلت خود از آنها ما را دچار اين توهم كرده‌اند كه به كل، وجودشان را ناديده بگيريم. توجه ما منحصرا معطوف به اشرافيت سالاران است. به آنها نام خانواده‌هاي قديمي يا فئودالي را مي‌دهيم و فكر مي‌كنيم كه انسان‌هاي آن زمان بدون نياز به منافع يا تجارت، يا كار و توليد و حتي تن دادن به كارهاي پست قادر به ادامه زندگي خود بوده‌اند. مادي نبودن، بخشندگي، سلايق عالي هنري، معنويت و احساسات آنها را تحسين مي‌كنيم؛ و بعد با صداي بلند مي‌گوييم كه ملت‌ها در برهه‌اي به افتخارات نظامي اهميت مي‌داده‌اند، در برهه‌اي به هنر، و در برهه‌اي ديگر به فلسفه. صميمانه بر شرايط كنوني خود لعنت مي‌فرستيم و آن قدر به تمسخر خود مي‌پردازيم كه بدون دست انداختن به اين مدل‌هاي ايده‌آل نمي‌توانيم به هيچ تعالي ديگري فكر كنيم و فكر مي‌كنيم كه اين تنها ماييم كه در زندگي معاصر اسير كار و فعاليت‌هاي سخت بدني شده‌ايم. اجازه بدهيد خودمان را با تصويري كه به هيچ وجه در زمان‌هاي باستان هم كمرنگ نبوده است آشنا كنيم. افتادن سنگيني كار بر دوش تودها، با شانه خالي كردن عده‌اي از زير بار آن، سختي را براي آنها دو چندان مي‌كرد و به عنصر بزرگي سد راه عدالت، آزادي، مالكيت، ثروت و پيشرفت تبديل مي‌شد. اين نخستين اثر آزارنده‌اي است كه من مي‌كوشم توجه خوانندگانم را به آن معطوف دارم. بنابراين ابزارهايي كه، انسان‌ها به آنها متوسل شده‌اند تا بتوانند لوازم لازم را براي تامين معاش‌شان فراهم بياورند بي‌شك تاثير نيرومندي بر شرايط زندگي جسماني، اخلاقي، فكري، اقتصادي و سياسي آنها داشته است. چگونه مي‌توان شك كرد كه اگر ما با قبايل گوناگوني سروكار داشتيم كه هر يك خود را وقف يك فعاليت خاص مثل شكار، ماهيگيري، كشاورزي يا غيره كرده بودند، آنگاه با انسان‌هايي طرف بوديم كه در انديشه‌ها، عقايد، عادات، رفتار و قوانين و سنن‌شان به شدت با يكديگر تفاوت داشتند؟ اما بي‌شك ما يك طبيعت انساني مشترك را در همه جا باز خواهيم يافت و قوانين، سنن، مذاهب و رسوم با وجود تمام اخلاق‌هايشان داراي عناصر مشتركي در بطن خود هستند و اين عناصر مشترك چيزي است كه ما آنها را قوانين عمومي جوامع انساني مي‌ناميم. با توجه به اين موضوع، جاي شكي نيست كه ما در جوامع بزرگ معاصر همه انواع يا تقريبا همه انواع شيوه‌هاي تامين معاش را باز مي‌يابيم- ماهيگيري، كشاورزي، توليد كارخانه‌اي، كشاورزي و غيره با وجودي كه نسبت آنها در كشورهاي مختلف متفاوت است. اين است دليل آنكه ما در ميان ملت‌ها تفاوت‌هاي فاحش، كه اگر هر يك خود را وقف يك فعاليت خاص مي‌كردند به وجود مي‌آمد، را شاهد نيستيم. از طرفي اگر چه ماهيت فعاليت‌هاي يك ملت تاثير نيرومندي بر اخلاقيات، خواسته‌ها و سلايق آنها دارد، اما نمي‌توان انكار كرد كه اخلاقيات آنها هم به نوبه خود مي‌تواند تاثير بزرگي بر نوع فعاليت‌ها و اشتغالات‌شان داشته باشد. با اين وجود، اين بحثي است كه در موضوع اين مقاله نمي‌گنجد و من با صرف‌نظر از آن، سريع‌تر به موضوع اصلي مدنظر خودم در اينجا مي‌پردازم.يك فرد (همين را درباره يك ملت هم مي‌توان گفت) ابراز بقاي خود را به دو طريق مي‌تواند به دست آورد: خلق يا دزدي.هر يك از اين دو گونه‌ اصلي تملك، شيوه‌هاي متنوع منحصر به خود را دارد. ما ابزار بقا را مي‌توانيم با شكار، ماهي‌گيري يا كشاورزي ايجاد كنيم و به دست آوريم. يا مي‌توانيم آنها را با خيانت، خشونت، زور، فريب يا جنگ به چنگ بياوريم.با محدود ساختن خود به چند روش خاص از هر كدام از اين دو دسته، در مي‌يابيم كه سلطه هر كدام از اين روش‌‌ها در ميان ملل مختلف تفاوت عميقي در هويت آنها ايجاد مي‌كند و چه تفاوتي مي‌تواند عظيم‌تر از تفاوت ميان دو ملتي باشد كه يكي با توليد زندگي مي‌كند و ديگري با دزدي و غارت؟آيا نياز به تامين معاش، همه توانايي‌هاي ما را به عرصه خود مي‌كشاند؟ و چه چيزي در تغيير شرايط زندگي اجتماعي انسان‌ها مي‌تواند موثرتر از آن نيرويي باشد كه تمام قابليت‌هاي انساني را به خدمت خود مي‌گيرد؟اين نكته با وجود همه اهميتي كه دارد، تاكنون به قدري مورد اغفال واقع شده كه من اينجا قدري بيشتر بر آن تامل مي‌كنم.تحقق يك لذت يا ارضاي يك خواسته نيازمند كار است؛ اما بهره‌كشي، نه تنها بي‌نياز از كار و توليد نيست، بلكه براي وجود خود نيازمند آن است.اين نكته، از نظر من، بايد جزئي‌نگري مورخان، شاعران و رمان‌نويساني كه قهرمانان‌شان صنعت را با ديده تحقير مي‌نگرند، را اصلاح كند. در گذشته هم انسان‌ها مثل امروز زندگي مي‌كردند و براي بقا و تامين معيشت به كار و تلاش نياز داشتند. تنها تفاوت اين بود كه آن زمان برخي ملت‌ها، طبقات يا افراد خاص، موفق مي‌شدند سنگيني كار خود را بر دوش ملل، طبقات يا افراد ديگر بگمارند.مشخصه توليد اين است كه لوازم ارضاي نيازها و بهبود زندگي را پديد مي‌آورد و بنابراين به كمك آن، افراد و ملت‌ها مي‌توانند زندگي‌شان را بهتر كنند، بي‌آنكه ديگري را به سختي بيفكنند. مطالعه دقيق مكانيسم‌هاي اقتصادي به ما نشان مي‌دهد كه موفقيت يك انسان حتي زمينه مساعدي را براي موفقيت ساير انسان‌ها نيز فراهم مي‌كند.در مقابل مشخصه بهره‌كشي اين است كه نمي‌تواند بي‌آنكه هزينه‌اي را به ديگري تحميل كند، ابزار ارضاي نيازها را به وجود بياورد. بهره‌كشي هيچ چيزي به وجود نمي‌آورد، تنها آنچه توسط كار ايجاد شده است را جابه‌جا مي‌كند. يعني به جاي افزودن بر خوشي بشريت، لذت را از كساني كه شايسته آنند مي‌گيرد و به كساني كه شايسته‌اش نيستند مي‌دهد.براي توليد، انسان بايد تمام قوا و توانايي‌هايش را معطوف تسلط بر قوانين طبيعت كند، زيرا با ابزار طبيعت است كه او به اهداف خود مي‌رسد. اما براي بهره‌كشي، انسان بايد تمام قوا و توانايي‌هايش را صرف تسلط بر ديگران كند؛ زيرا تنها از اين راه است كه مي‌توان به هدف موردنظر رسيد.بين يك ملت توليدكننده و اهل كار و يك ملت بهره‌كش و غارتگر هم همين تفاوت وجود دارد.انديشه‌‌ها، ارزش‌ها، سلايق و رفتار و قوانين اين دو ملت با يكديگر تفاوت دارد. هيچ جنوني نمي‌تواند بالاتر از آن باشد كه عصري كه تمام توجه‌اش را معطوف به توليد، آموزش و بالابردن توانايي‌هايش كرده است را با توهمات و خطاهاي احساسي گذشته مورد نقد و سرزنش قرار دهيم. عصر ما اغلب متهم مي‌شود به عدم سازگاري، ميان آنچه كه به ظاهر ارزش محسوب مي‌شود و آنچه كه در عمل اتفاق مي‌‌افتد؛ فكر مي‌كنم با اشاره به نكته فوق، دليل اين ناسازگاري را روشن كرده‌‌ام.بهره‌كشي به شكل جنگ، يعني سرراست‌ترين و صريح‌ترين نوع بهره‌كشي، به نظر ريشه در قلب انسان‌ها دارد، در يك نيروي انگيزشي كه در بطن اجتماع انسان‌ها نهفته است، نيرويي كه نفع شخصي ناميده مي‌شود.من از اينچنين اشاره‌اي به نفع شخصي شرمسار نيستم، چون اغلب به آن متهم شده‌ام كه نفع شخصي را چون بتي بي‌همتا ستايش مي‌كنم. گفته‌ام كه نفع شخصي تنها موجب شادي مي‌شود و حتي آن را بالاتر از همدردي و از خودگذشتگي قرار داده‌ام. در واقع اينجا هم من نفع شخصي را سرزنش نكرده‌ام، بلكه تنها هرگونه شك درباره وجود آن را زدوده و حضور دائمي‌اش را اثبات كرده‌ام. اكنون به نظر بايد قدرت نامحدود آن را به نقد بكشم، چرا كه نشان داده‌ام نه تنها قوانين هماهنگ اجتماعي، كه پيش‌تر گفته بودم، بلكه حتي تمايل به بهره‌كشي هم از همان نفع شخصي مايه مي‌گيرد.انسان همان‌طور كه گفته‌ام، تمايلي مهارناشدني براي حفظ بقاي خود دارد، براي آنكه، شرايط خود را بهتر كند، شادي و لذات را به دست آورد. اما براي همين‌ منظورها، مي‌تواند باعث ايجاد زجر و بدبختي هم بشود.حتي كار، يا زجري كه متحمل مي‌شويم تا طبيعت را در فرآيند توليد به همكاري با خود واداريم، هم در ذات خود به نوعي با سختي يا حس انزجار همراه است و انسان تنها به آن جهت حاضر به تحمل‌اش مي‌شود كه از خسارت بزرگتري جلوگيري كند. برخي به شكل فلسفي استدلال كرده‌اند كه كار نه تنها شر نيست، بلكه مثبت و مفيد هم هست، اين استدلال در صورتي درست است كه نتايج حاصل از كار را در نظر آوريم. با چنين مقايسه‌اي كار پديده‌اي مثبت است؛ يا اگر هم شر باشد، حداقل از وقوع شر بزرگ‌تري جلوگيري مي‌كند. دقيقا به همين دليل است كه انسان‌ها هرگاه راهي بيابند كه بتوانند بدون كار نتايج حاصل از آن را از آن خود كنند، از كاربرد ترفند و حيله دريغ نمي‌ورزند.برخي ديگر مي‌گويند كار في نفسه خوب است و استدلال مي‌كنند كه كار بي‌توجه به نتايج آن، براي تعالي، ترقي و پالايش روح انسان مفيد است. اين باوري درست است و خود گواه ديگري است بر شگفت‌انگيز بودن تدابيري كه خداوند در هر بخش از خلقتش تعبيه كرده است. كار جدا از تمام آثار توليدي مستقيمش، همچون نجوايي اميدبخش در روح و جسم انسان است و حقيقتا چيزي درست‌تر از اين نيست كه تنبلي ما در تمام گناهان ديده مي‌شود و كار ما در تمام فضايل. اما تمام اينها جلوي آن خواهش نفساني را در قلب انسان نمي‌گيرد و مانع از آن نمي‌شود كه ما همواره كار را نه به خاطر خود آن، بلكه تنها به خاطر نتايج‌اش بخواهيم. در زمينه تمام اين مسائل، شواهد موجود در جهان قاطع هستند. در تمام مكان‌ها و زمان‌ها، انسان‌ كار را ناخوشايند دانسته و تنها به خاطر ارضاي نيازهايي كه به دنبال آن است حاضر به تحمل سختي‌ها ‌شده است. در تمام مكان‌ها و زمان‌ها، او براي سبك كردن بار اين سختي كوشيده و براي اين منظور از هر چه كه در دسترس‌اش موجود بوده استفاده كرده است: از حيوانات و آب و باد و بخار گرفته، تا متاسفانه حتي همنوعانش هر گاه كه توانسته آنها را به بردگي بكشد. در اين مورد اخير- باز هم تاكيد مي‌كنم- كار ناپديد نشده، بلكه تنها بين انسان‌ها جابه‌جا شده است.بنابراين انسان با گرفتاري‌ ميان دو موقعيت دشوار، ‌كار يا نيازهاي ارضا نشده و تحت تاثير نفع شخصي، مي‌كوشد با يافتن روش‌هايي از هر دوي آنها خلاص شود. اين چنين است كه بهره‌كشي به عنوان يك راه‌حل توجه او را به خودش جلب مي‌كند. فرد به خود مي‌گويد:‌ «من ابزاري براي ارضاي نيازهايم چون غذا و پوشاك و سرپناه ندارم، مگر آنكه آنها پيش‌تر در فرآيندي دشوار توليد شده باشند، اما لازم نيست كه اين كار دشوار توليد را خودم انجام داده باشم. تنها كافي است كسي آنها را توليد كرده باشد و من بتوانم بر او تسلط يابم.» جنگ اين چنين آغاز مي‌شود، اما فكر نمي‌كنم كه لازم باشد درباره نتايج آن توضيح بدهم.وقتي شرايط به چنين شكلي درمي‌آيد كه فردي يا ملتي خود را وقف كار مي‌كند و فرد يا ملت ديگري تنها به انتظار مي‌نشيند كه كار آنها به نتيجه برسد تا سپس غارت‌شان كند، مي‌توان با يك نگاه دريافت كه چه مقدار كار و توانايي انساني در اين ميان به هدر مي‌رود. از يك طرف هم كسي كه بهره‌كشي و غارت‌گري مي‌كند نمي‌تواند آن طور كه از ابتدا مورد انتظارش بوده بدون هيچ نوع كار به مقصود خود برسد. وقتي توليد‌كننده وقتش را صرف خلق و آفرينش مي‌كند، غارتگر هم به دنبال طراحي ابزارهاي لازم براي دزدي و غارت مي‌رود،‌ اما در اين فرآيند كالاهايي كه نيازها را برآورده مي‌كنند بيشتر نمي‌شوند، بلكه تنها از دست ملتي خارج و به دست ملت ديگري مي‌افتند. بنابراين تمام تلاش‌هايي كه براي بهره‌كشي مي‌شود علاوه بر آن كه هيچ چيز خلق نمي‌كند، مدت زماني كه مي‌توانسته صرف توليد شود را نيز از دسترس جامعه خارج مي‌كند.علاوه بر اين، در اغلب موارد، خسارت ديگري هم به توليد‌كننده وارد مي‌شود. او براي مقابله با مهاجمان ناچار است كه به توليد سلاح و ابزارهاي دفاعي روي بياورد و همه اين تلاش‌ها كاري است كه مي‌توانسته صرف توليد بيشتر شود، اما حالا براي هميشه از بين رفته است. همچنين اگر توليد‌كننده بعد از غارت شدن، توانايي دفاع و مقابله را در خود نبيند، خسارتي به مراتب بزرگ‌تر به تمام جامعه بشري وارد مي‌شود؛ زيرا ممكن است او هم كار را در برابر خشونت كنار بگذارد و بشر را بيش از پيش به فلاكت نزديك نمايد. اگر اين چنين باشد خسارات اخلاقي بهره‌كشي از خسارات مادي آن كمتر نيست.عرف اين است كه انسان خود را وقف غلبه بر نيروهاي طبيعت كند و مستقيما با پيروزي در اين مسير، ارضاي نيازهايش را به عنوان پاداش بگيرد. وقتي او مي‌خواهد با تسلط بر همنوعانش بر نيروهاي طبيعت فائق شود، توانايي‌هاي او به كل در مسير ديگري هدايت مي‌شوند. توليد‌كننده مي‌كوشد كه رابطه بين علت و معلول را بياموزد. او براي اين منظور به مطالعه قوانين طبيعت (فيزيك) مي‌پردازد و پيوسته مهارت خود را در اين زمينه بيشتر مي‌كند. او اگر هم به مطالعه همنوعانش مي‌پردازد براي درك نيازهاي آنها و كشف طرق برآورده ساختن اين نيازها است، اما بهره‌كش، طبيعت را مطالعه نمي‌كند و اگر هم به دقت در همنوعانش مي‌پردازد، نگاه او مثل آن عقابي است كه در انتظار فرصتي نشسته تا طعمه‌هايش را غافلگير و نابود سازد. همين تفاوت به توانايي‌ها و چگونگي انديشيدن آنها هم تسري مي‌يابد.بهره‌كشي از طريق جنگ واقعيتي نادر،‌ موقتي يا تصادفي نيست؛ جنگ حقيقتي است كه اگر نه به اندازه‌ كار،‌ همواره همپاي آن حضور و اهميت دارد. در كجاي جهان مي‌توانيد كشوري را متشكل از دو نژاد به من نشان بدهيد كه در آن يكي فاتح و ديگري مغلوب نباشد؟ در تمام اروپا، آسيا يا جزاير اقيانوسيه سرزميني را به من نشان بدهيد كه همچنان در تصرف ساكنان بدوي اوليه‌اش باشد. اگر مهاجرت هيچ كشوري را بي‌نصيب نگذاشته، جنگ هم وضعيتي مشابه آن را دارد.جنگ در كنار تمام عواقب سهمناكش همه جا داغ برده‌داري و اشرافيت سالاري را از خود بر جاي گذاشته است. بهره‌كشي نه‌تنها همپاي خلق ثروت گام برداشته، بلكه غارتگران اغلب همه انباشته‌هاي ثروت و سرمايه را از آن خود كرده‌اند و به ويژه آنها در طول تاريخ به سرمايه در شكل مالكيت اراضي توجهي جدي معطوف داشته‌اند. تسلط بر خود انسان و توانايي‌هايش آخرين مرحله اين غارت بوده است. غيرممكن است كه بتوان تاثير واقعي اين حوادث را در بازداشتن نسل بشر از روند پيشرفت محاسبه كرد. اگر تاثير عظيم جنگ را بر نابودي ظرفيت‌هاي صنعتي، در كنار تسلط اقليتي معدود بر ابزار توليد كه به دنبال آن مي‌آيد بگذاريم، شايد بتوانيم به تصويري هرچند ناقص از فقري كه به خيل عظيم توده‌ها تحميل شده است دست يابيم- فقري كه در عصر ما و با فرض آزادي تبيين آن ناممكن به نظر مي‌رسد.ملل مهاجم گاهي هم خود مورد هجوم واقع مي‌شوند. وقتي آنها در موقعيت دفاعي قرار مي‌گيرند، احساس عادل و بر حق بودن بر آنها مستولي مي‌شود و آن وقت ممكن است شجاعت، ازخودگذشتگي و وطن‌دوستي‌شان دوچندان نيرومند شود؛ اما افسوس كه آنها از همين نيرو در جهت حملات تهاجمي استفاده مي‌كنند بي‌آنكه از خود بپرسند پس ميهن‌پرستي در اين ميان چه مي‌شود؟ وقتي دو نژاد مختلف، يكي ظفرمند و تن پرور و ديگري شكست‌خورده و تحقير شده، در منطقه مشتركي زندگي مي‌كنند، هر آنچه كه موجب ارضاي نيازها يا تحريك انگيزه‌ها باشد در دست نژاد فاتح قرار مي‌گيرد. ثروت، رفاه، هنر، توان نظامي، شكوه و عظمت، ادبيات و شعر همه متعلق به آنها مي‌شود. اما براي نژاد شكست خورده چيزي نمي‌ماند جز ويرانه‌ها، كارهاي طاقت‌فرسا و تحقير صدقه گرفتن از ديگران.نتيجه آن است كه انديشه‌ها و تعصبات نژادفاتح، كه همواره با نيروي نظامي هم توام است، تبديل به عقيده عمومي مي‌شود. زنان و مردان و كودكان همه به سوءاستفاده از نيروي سربازان خو مي‌گيرند، و جنگ بر صلح و غارت بر توليد برتري مي‌يابد. نژاد شكست‌خورده هم در اين عقايد همراهي مي‌كند و هرگاه كه قدرت جابه‌جا شود، آنها هم نشان مي‌دهند كه توانايي درخشاني در تقليد از عادات قوم فاتح به دست آورده‌اند. بايد پرسيد اين تقليد چه چيزي است غير از جنون؟اما جنگ چگونه خاتمه مي‌يابد؟ بهره‌كشي هم مانند توليد ريشه در قلب انسان دارد، قوانين اجتماع انسان‌ها را تنها درصورتي مي‌توان هماهنگ و هم‌ساز دانست- چيزي كه من عميقا به آن معتقدم- كه توليد در بلندمدت بر بهره‌كشي و غارت غلبه كرده و تبديل به نيروي پيش برنده اصلي در اين جهان شود.
منبع : دنیای اقتصاد

۱۳۸۹ خرداد ۲۳, یکشنبه

یادداشت: اقتصاد جام جهانی

چندروز از آغاز رقابتهای جام جهانی 2010 در افریقای جنوبی می گذرد و علاقه مندان تیمهای حاضر ناظر این بازیها هستند. آنچه که اهمیت زیادی دارد درآمد ارزی وارد شده به این کشور است که می تواند آغازی برای جهش اقتصاد این کشور باشد. افریقای جنوبی در طول تاریخه خود از انقلاب آپارتایدی خود گرفته تا امروز جهشهای زیادی را در عرصه های مختلف شاهد بوده است . ورود ارزهای مختلف به ویژه دلار به این کشور توانایی ایجاد مشاغل مختلف را دارد که می تواند به عنوان مشاغل پایداری که باعث افزایش تولید ناخالص داخلی و کاهش نرخ تورم و بیکاری منطقه ای شود مطرح شود . درآمد زایی از طریق ضریب تکاثری اشتغال(ایجاد یک شغل منجر به ایجاد مشاغل دیگری نیز می شود که به یکدیگر وابسته اند) به افزایش تولید سرانه منجر شده که خود گام مهمی در کاهش افرادی که زیر خط فقر هستند می باشد. آثار مثبت اقتصادی ناشی از این جام عبارتند از :
1- ورود ارزهای مختلف ناشی از وارد شدن توریستها. 2 افزایش بازدهی مشاغل هتل داری و رستوران 3- به کار گرفته شدن افراد مختلف جهت انجام خدمات که منجر به کاهش نرخ بیکاری می شود 4- افزایش ارزش افزوده بخشهای مختلف و کاهش نرخ تورم 5- افزایش تبلیغ برای جذب توریست از راه معرفی نقاط جذاب
به نظر نگارنده این فرصتی است که زمانی که اقتصاد جهانی از رکود و پیامدهای آن رنج می کشد افریقای جنوبی بتواند از راه افزایش درامد و سرمایه گذاری در تولید رشد اقتصادی پیوسته هرچند آرامی را تجربه کند و از این امیاز میزبانی استفاده کند که البته مهیا بودن زیرساختها شرط اصلی آن است.

۱۳۸۹ خرداد ۱۵, شنبه

افزایش نرخ تورم در چین

از گذشت چندین سال از نرخ پرشتاب اقتصاد چین و افزایش درآمد سرانه در آن کشور اکنون زمزمه افزایش نرخ تورم در آن کشور به گوش می رسد. و یکبار دیگر یادآور قانون کلاسیک کمبریج در اقتصاد می گردد. افزایش درآمد سرانه در چین همراه با رشد صادرات تقاضای نقدینگی را بالا برده است و این در حالی است که ساختار تولیدی چین بر اساس صادرات (توسعه صادرات) و یا اقتصاد برون نگر قرار گرفته است. این افزایش نقدینگی همراه با افزایش عرضه پول پاسخ داده شده است که توان مصرفی را افزایش می دهد . در آن طرف داستان میل نهایی به پس انداز در چین منفی است یعنی افراد به جای آنکه افزایش درآمد را به مثابه پس انداز بنگرند ترجیح می دهند آنرا صرف خرید کالا و خدمات کنند تا از این راه مطلوبیت نهایی خود را افزایش دهند بنابراین تمایلی به پس انداز کردن ندارند و نرخ پس انداز بسیا پایین است. این حالت یادآور تقاضای معاملاتی کینزی است . حال سوال آن است که اقتصاد چین که بر اساس افزایش تولید و عرضه کالا و خدمات قرار گرفته است چگونه نمی تواند پاسخگوی افزایش تقاضا ی داخلی خود باشد؟ در پاسخ باید گفت که افزایش نرخ تورم در چین بیش از هر چیز در زمینه املاک است که غیر قابل واردات است به عبارت دیگر بیماری هلندی در کمین اقتصاد چین قرار دارد و از طرف دیگر رشد عرضه پول با سرعت بیشتری نسبت تولید در حال شکل گیری است و این در صورتی است که ساختار اقتصاد چین بیشتر بر اساس شرایط بین الملل شکل گرفته است تا وضعیت اقتصاد داخلی. بهر حال مقامات اقتصادی چین سیاست انقباض پولی را در دستور کار خود قرار داده اند و همانطور که در یکی از یادداشتهای این وب لاگ بیان شده است شاید وقت آن باشد که چین سیاست ارزی معکوس را در دستور کار خود قرار بدهد که همراه با افزایش ارزش یوان می باشد.

اولین نوبلیست اقتصاد

برندگان جایزه نوبل اقتصاد (اولین جایزه 1969)
جن تینبرگن Jan - Tinbergen (1994-1903) اقتصاد دان هلندی است که اولین جایزه نوبل اقتصاد را در سال 1969 به همراه راگنار فریش برای توسعه و بکارگیری مدلهای پویا در تحلیلهای اقتصادی دریافت کرد. تینبرگن متولی اولیه اقتصاد صلح و امنیت نیز بود.
وی بزرگترین فرزند از پنج فرزند دیرک کرفلیس تینبرگن و جانت ون ایک بود. برادر او نیکو نیز جایزه نوبل فیزیولوژی را در سال 1973 بخاطر مطالعاتش در نژادشناسی دریافت کرد، در حالی که کوچکترین برادرش لوک نیز یک پرنده شناس مشهور بود. تینبرگن ریاضیات و فیزیک را تحت نظر پاول ارنفست در دانشگاه لیدن فرا گرفت. در سال 1929 او با ارائه پایان نامه ای با عنوان حداقل سازی مشکلات در علم اقتصاد و فیزیک مستحق دریافت درجه دکتریPhD گردید. از سال 1929 تا سال 1945 او علاوه بر استادی در دانشگاه اراسموس رتردام برای اداره آمار هلند نیز کار میکرد. همچنین او مشاور لیگ ملل نیز بود. وی از سال 1945 تا 1955 به عنوان اولین رئیس اداره تحلیلهای اقتصادی هلند مشغول به کار بود.
جن تینبرگن عضو آکادمی سلطنتی علم و هنر هلند و آکادمی بین المللی علوم نیز بود. در سال 1956 او اولین موسسه اقتصاد سنجی را در دانشگاه اراسموس رتردام همراه با هنری تیل که جانشین او در رتردام بود تاسیس کرد. به افتخار وی آن را موسسه تینبرگن نام نهادند. تینبرگن به خاطر قاعده تینبرگن نیز معروف بود. این قاعده بیان می دارد که اگر تفاوت بین حداقل و حداکثر دستمزد در یک شرکت از نرخ یک پنجم پیشی بگیرد نه تنها به بهره وری شرکت کمک نمی کند بلکه ممکن است ضدبهره وری نیز باشد.
تینبرگن اولین مدل اقتصاد کلان مفهومی را در سطح ملی ارائه داد که ابتدا آن را برای هلند بکار گرفت و سپس برای ایالات متحده و بریتانیا بعد از جنگ جهانی دوم بکار گرفته شد.
کارهای تینبرگن بعدها توسط لاورنس کلین پیگیری شد، که لاورنس توانست جایزه نوبل علم اقتصاد در سال 1980 از آن خود کند.
برگرفته و ترجمه شده از سایت های جایزه نوبل و ویکی پدیا توسط سید محمد ابراهیم سجادی ارائه شده توسط :عباس سجادی